|
زبان و ادبیات فارسی مقطع دبیرستان
|
||
|
ادبیات زبان فارسی عروض آرایه های ادبی نمونه سوالات |
با تشکر از : http://www.gohareparsi.blogsky.com/1390/02/23/post-39/ گوهر فارسی
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
چنان داغ دل ، داغ دل دیده ام
که حال خود از لاله پرسیده ام
به هر جا چمن در چمن ، گل به گل
همان مهر داغ تو را دیده ام
کدامین چمن را گل از گل شکفت
کز آن بوی نام تو نشنیده ام ؟
به بوی تو ، تنها به بوی تو بود
که هر جا گلی دیده ام ، چیده ام
دلم را به هر آب و آتش زدم
که چون شمع در گریه خندیده ام
همه هفت بندم همن یک نواست
چو نی در هوای تو نالیده ام
ز راز دل باد بویی نبرد
که چون غنچه سربسته خندیده ام
ز باغ دلم یک بغل پر غزل
برای گل روی تو چیده ام
با تشکر از سایت پژوهشگاه صدرا
سلام من یک دانش آموز کنکوری هستم چندتا سوال داشتم که نتونستم به جوابی برسم :اول اینکه فرق اسم مرکب و صفت مرکب و همچنین اسم مشتق و صفت مشتق رو میخوام بدونم مثلا تو کتاب اسم+پسوند ه :رو هم صفت زده هم اسم همینطور صفت+اسم =اسم و صفت مرکب*تکواژ+بن=اسم و صفت مرکب *بن+پسوند=اسم و صفت مشتق*اسم + پسوند صفت+پسوند=اسم و صفت مشتق
تو کنکور چه جوری اینارو تشخیص بدیم راهکاری داره یا نه
دوم اینکه *عشق او در جان ما کاریده اند* آرایه ی استعاره دارد یا کنایه؟
جواب:
دوست من سلام
اسم و صفت هر دو واژه اند و از لحاظ ساختمان هیچ فرقی با هم ندارند یعنی هر دوی آنها به ساده و مشتق و مرکب و ... تقسیم می شوند پس برای شناخت این دو از هم نباید از روی ساختمانشان قضاوت کنی. بلکه باید از لحاظ دلالت و کاربردشان داوری کنی. اسم ویژگی های خاص خود را دارد مثلا: بر چیزی یا مفهومی خاص دلالت می کند. با ان و ها جمع بسته میشود. نشانه ی ی نکره می گیرد می تواند مضاف و مضاف الیه واقع شود و همچنین نقش ها ی دستوری نهاد و متمم و مفعول می تواند باشد. ولی صفت بر چیز خاصی به طور عینی دلالت نمی کند و یکی از ویژگی ها و خصوصیات اسمی دیگر را بیان می کند. مشکل اینجاست که امروزه بسیاری از صفت ها جانشین اسم می شوند و نقش اسمی هم قبول می کنند مثل قرمزها! آبی ها در حالی که هر دوی آنها صفتند نه اسم.
سوال دوم این که به نظر من این بیت استعاره ی مکنیه دارد یعنی تشبیهی است که مشبه به اش حذف شده است در واقع اصل تشبیه این بوده: عشق او را مثل دانه در قلب ما کاشته اند.
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز استهنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگریدرخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهرنویسنده فرانسوی(برنده جایزه نوبل ادبیات)
هرچه بالاتر روی، از نظر آنان كه پرواز نمی دانند كوچكتر به نظر خواهی رسید.
هیچ كس موفق نمی شود سرزمین جدیدی را كشف كند، مگر اینكه بپذیرد مدت زیادی رنگ خشكی را نبیند.
بهتر است برای چیزی كه هستی، مورد نفرت باشی تا اینكه برای چیزی كه نیستی محبوب باشی.
كارهایی هست كه دیگران هم می توانند انجام دهند، آن را انجام نده. حرفهایی هست كه دیگران هم می
توانند بزنند، آن را بیان نكن و چیزهایی هست كه دیگران هم می توانند بنویسند، آن را ننویس! كاری را بكن
كه فقط تو می توانی انجامش بدهی.
به نظر من، ما روزی خواهیم مرد كه نخواهیم و نتوانیم از زیبایی لذت ببریم و درصدد نباشیم آن را دوست بداریم.
زیباترین مطالب آنهایی است كه با جنون شروع شده اند اما خردمندانه نوشته شده اند.
به كسی كه حقیقت را جستجو می كند باور داشته باش و به كسی كه مدعی دستیابی به
حقیقت است شك كن.
همه چیز پیش تر گفته شده، اما چون كسی گوش نكرده، دوباره برمی گردیم و تكرارش می كنیم.
مجازاتی در جهنم وجود ندارد جز اینكه مجبوری كارهای ناتمام را تمام كنی.
همهی قطرات این چشمهی بزرگ الهی، برابر و همسنگند و اندکی از آن مستی، ما را کفایت میکند و کمال
پروردگار را بر ما آشکار میسازد.
هر سعادتی زادهی تصادف است و در هر لحظه، همچون گدایی بر سر راهت ظاهر میشود.
من بر این باورم كه عشق به یك شخص ِ بزرگوار، بیش از هر چیز دیگر به انسان فروتنی می آموزد.
هنر، همكاری میان خدا و انسان است و در این همكاری، زمانی كه انسان كمتر دخالت می كند،
نتیجه عالی تر است.
اگر آن چه میخوری مستت نکند، ازآن روست که گرسنگیات آنقدر که باید، نبوده است.
هر كس باید راه زندگی خودش را پیدا كند و از راه زندگی خودش برود نه از راه زندگی دیگری.
داشتن احساس حقیقی از تظاهر به آن احساس، كمابیش غیر قابل تشخیص است.
بكوش تا عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه می نگری.
بدبختی هر کسی ناشی از آن است که همیشه اوست که می نگرد و آنچه را می بیند،به خود
وابسته می کند.
همه ی شکلهای خدا دوست داشتنی است و همه چیز، شکل اوست.
برای راهنمایی خود به دنبال نوری می رویم که به دست خویش داریم.به هر کجا که بروی جز خدا
چیزی را ملاقات نمی توانی کرد.
نگرش تو باید هر لحظه نو شود.خردمند کسی است که از هر چیزی،به شگفت آید.
هر آفریده ای نشانه ی خداوند است،اما هیچ آفریده ای نشان دهنده او نیست.
نقل از : http://www.adabefarsi2.blogfa.com/
متن زیر را قسمت اول یک داستان فرض کنید و متناسب با سبک و شیوه ی نوشتاری آن داستان را به پایان برسانید شما می توانید قسمتهای نقطه چین شده را نیز ادامه دهید و حتی مطابق ذوق و سلیقه ی خود شکل داستان را هم به هم بریزید و شروع آن را نیز عوض کنید:
هنوز آفتاب کاملا در نیامده بود ولی شعله های زرینش کرانه های شرقی آسمان را فتح کرده بود، نسیم صبحگاهی راه همیشگی اش را گم نکرده بود و مثل روزهای قبل خنکایش را بر پارک ساحلی خزر فرو می ریخت، شب که با چمدان رؤیایی اش میهمان یاشار بود حالا چمدانش را بسته بود و به نیمکره ی دیگر زمین می رفت و آخرین ستاره کم نورش را نیز مثل چشمان یک کودک خواب آلود به روی زمین می بست، این بار پنجم بود که پاهای کوچک یاشار با شتابی تقریبا یکنواخت پارک ساحلی را دور می زد ضربان قلبش مدام تندتر می شد و نفس هایش نیز عمیق تر و تندتر شده بود و همین قضیه او را سخت نگران کرده بود.......
سیزده سال پیش که او به دنیا آمد تمام خویشاوندان دورش جمع شده بودند و با لبخندشان تولد یاشار را تبریک می گفتند و همه هم معمولا یک جمله مشترک بر زبان می راندند :خوش به حال پدر و مادرش که همچین پسر زیبایی دارند! و همه هم آخر سر این سوال را می کردند که پس پدرش کی برمی گردد؟ آخر پدرش مأموریت داشت که با نیروهای سپاه منطقه خودشان ،در حوالی بانه مین های باقی مانده از جنگ را خنثی کند............
یاشار سالها بی آنکه بداند انتظار چیست انتظار کشید و چشمان کوچکش را به انتظار آمدنش به در دوخت اما.....
..... و حالا تمام امید یاشار به مسابقه ی دو میدانی 13 آبان بود که علیرغم تمام سختی ها توانسته بود خود را به مرحله ی کشوری برساند، این مسابقه با تمام مسابقه های قبلی اش متفاوت بود زیرا اولا که نام پدرش را بر این دوره از مسابقات گذاشته بودند و ثانیا برای درمان قلب مادرش نیاز داشت که ............
شمعم كه بقاي من همين يك دو دم است اميد به ديدار سحر نيست مرا (دلبري)
| دوشنبه 18 مهر1390 ساعت: 22:25 | توسط:احمدی سرگروه ادبیات استان زنجان | ||||
|
همکارگرامی جناب آقای قربانی | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||

بالاخره مجموعه ی ضرب المثلهای رایج در شهرستان خدابنده با نام محلی "آتالار سوزو" تدوین نویسنده ی وبلاگ توسط نشر دانش زنجان اواخر شهریور ۹۰چاپ شد و بنده هم که عازم مدارس خارج از کشور بودم به بیروت اعزام شدم نه فرصت معرفی آن را به دوستان داشتم و نه از بازتابهای اجتماعی آن اطلاعی دارم
چاپ شده در : هفته نامه بیان- سال پنجم - شماره ۱۳۶- چهارشنبه۲ شهریورماه ۱۳۹۰- ۲۳ رمضان ۱۴۳۲
جهانشاه نامه سرودهی طبع شاعری گمنام به نام عباسعلیخان افشار متخلص به پریشان است که در خدمت یکی از امرا و خوانین بزرگ ایل افشار به نام جهانشاهخان بوده و حوادث زندگی او را به نظم کشیده است. امیر جهانشاه خان افشار (1257- 1347ه.ق) در 24 سالگی به ریاست ایل افشار منصوب شد و قبل از آن نیز به خاطر هوش و نبوغ خاصش فرماندهی قوای خراسان را عهده داری می کرد، از سال 1300 ه.ق. که ولایت خمسه به ابواب جمعی امین السلطان، صدراعظم ناصرالدین شاه، درآمده بود ارتباط جهانشاه خان با وی تنگتر و صمیمیتر شد و امین السلطان بی چون و چرا در حمایت از وی درآمد و حامی جدی و محکمی برای امیر شد چنانکه جهانشاهخان قدرت بلامنازع در ولایت خمسه گردید، حمایتهای امین السلطان و ثروت و فراست و قدرت جهانشاه خان او را یکه تاز منطقه کرد به طوری که دایرهی حکمرانی او سراسر سهرورد ، بزینه رود ، قشلاقات افشار، ابهررود، طارم سفلی، روستاهای حومهی زنجان، گروس، همدان و اردبیل را شامل شد.
قسمتی از زندگی جهانشاه خان که پریشان آن را
آچ گؤزون قوي يوخودان گوللر اويانسين غزليم
آچ گؤزون قوي باخيشيندان گون اوتانسين غزليم
گؤره بيلمز گؤزه ليم آيدا اوزونده ن گؤزه لين
باخ آيا قوي حسدينده ن پارالانسين غزليم
سن اولان يئرده گولوم ! گول نئدي؟ دور گولشني گز
قوي سنين باشيوا پروانه دولانسين غزليم
چيخ چمن سئيرينه، مدهوش ائله سروي، سمني
قوي آدين عطر کيمي باغدا جالانسين غزليم
گون نئدي؟ آي نئدي؟ اولدوز نئدي؟ گؤيچکلر آدي
سن اولان يئرده گره کدير قارالانسين غزليم
قالميشام قاشيوي، کيپريک لريوي، گؤزلريوي
قلميم هانسيني وصف ائيله يه؟ هانسين؟ غزليم!
سني آغوشه چکنده اوره ييمده ن دئيه رم
اولا کاش دور زامان بوردا دايانسين غزليم
يا دايانسين يادا هر لحظه ني هر ثانيه ني
بير ايل اولسون، ايلي بير عومر اوزانسين غزليم
سني هر کيم ديله چالسا، گؤروم آغزي قوروسون
گؤروم آغزيندا عومور کن ديلي يانسين غزليم
ائليمين غملري بسدير منه، سن غم يئمه داي
قويما غم، غملرين اوستونده قالانسين غزليم
آغلاما، غم يئمه قوي گوللر آچيلسين بالاجان
ائله گول کي قوي آتان غملري دانسين غزليم
مردان بزرگ تاريخ داراي ابعاد زندگي بزرگي هم هستند، بدون شك يكي از بزرگمردان تاريخ، خميني كبير است كه همه¬ي مردم به بعد عظيم شخصيت ديني و سياسي ايشان اذعان دارند، يكي از جنبه¬هاي والاي زندگي ايشان نيز عرفان است كه زندگي او را با ديگر بزرگان متمايزتر كرده است. عرفان ایرانی که شاید ریشه¬های آن به عهد باستان یعنی میتراییسم یا حتی ماقبل آن نیز برسد، بعدها اوج تکامل خود را در پرتو تعالیم و اعتقادات اسلامی پیمود و در دامان مقدس اسلام رنگ اسلامی و دینی به خود گرفت و زندگي پاك و خالصانه و بي ريا و ساده¬ي پيامبر و ائمه¬ي اطهار سرمشقي براي عرفاي دوران بعدي شد. حتي برخي از محققين ريشه¬ي واژه¬ي "تصوف " را هم از اهل صفه¬ي زمان پيامبر دانسته¬اند. در طول تاريخ پرفراز و نشيب ايران، برخي از شاخه¬هاي عرفاني طريق افراط پيموده و عرفان را از شريعت جدا دانستند ولي عرفاي راستين با اقتدا به سرور بزرگشان علي (ع) در اوج تشرع و دينداري و شجاعت و مناعت طبع و فضايل اخلاقي، طريق عرفاني خاص خودشان را هم داشته¬اند.
زیست نامه حسين منزوي نویسنده: جاوید قربانی (بخش اول پایان نامه کارشناسی ارشد)
چاپ شده درحسين منزوي فرزند محمد منزوي شاعر زنجاني است[1] که در اول مهر 1325 در شهر زنجان ديده به جهان گشود و به خاطر اينکه با شروع پاييز زاده شده بود، هميشه خود را همزاد پاييز ميناميد. وي در زادگاه خود نشو و نما يافت و تحصيلات ابتدائي و متوسطه را نيز در همان شهر به انجام رسانيد[2].
احمد شاملو
سال 1324 بود. از زندان متفقین آزاد شده بودم( شاملو دانشآموز مدرسه نظام بود که به ناسیونالیستهای دوآتشه پیوست و در نتیجه بعد از اشغال ایران توسط متفقین به زندان آنها در رشت، که تحت کنترل روسها بود، افتاد.) و با خانواده به رضاییه میرفتم. پدرم افسری بود که به خاطر کلهشقیهایش همیشه از این طرف ایران به آن طرف کشور تبعید میشد. خاش- چابهار- مشهد- یک ماه اینجا، دو ماه جای دیگر. حالا نوبت رفتن به رضائیه بود. کلانتری مرزی بود. توی ساختمان دولتی نشسته بودیم که دموکراتها به سراغمان آمدند. ما را، من و پدرم را گرفتند و بردند. مدتی ما را کت بسته در انتظاری کشنده توی پناهگاه نگه داشتند. شب که شد ما را بردند جلوی دیوار، روبهروی جوخه اعدام، چشممان را بستند، فدائیان مسلح به خط شدند و پدرم در این لحظه طوری ایستاد که سپربلای من باشد خودم را کنار کشیدم. تن به مردن داده بودم. ولی دل تو دلم نبود. مرگ را یقین داشتم، اما مرگ با شلیکهای ناگهانی نمیآمد. انتظار کشنده و طولانی بود. هرلحظه شتابی حیرتانگیز داشت. هجوم هزاران خاطره در ذهنم مرا به سرحدِ انفجار کشانده بود، چرا معطل میکردند، چرا کار را تمام نمیکردند؟ دو ساعت جلو جوخه اعدام ایستاده بودیم. علت تأخیر مرگ این بود که فرماندة پناهگاه یک آن در تصمیم خود تردید کرده بود و مصلحت دیده بود که با فرماندهاش مشورت کند. فرماندة او پدرم را خوب میشناخت و پادرمیانیاش باعث نجات ما از مرگ شد. پس از آن هیچگاه از مرگ نهراسیدم. مرگِ تن برایم بیاعتبار شده بود، در این زندگی بازیافته چیزهای عظیمتر برایم مطرح بود که مرگ در برابر آنها ارجی نمیداشت. من عشق را یافته بودم، زیبائی را، حماسه را. از آن شب به بعد هیچ چیز در زندگی مرا نترسانده است. بر مرگ پیروز شده بودم و بر تمامی ترسهایی که از جسم زاده میشود.
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار
تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

حیدربابا مرد اوغوللار دوغگونان نامردلرین بورونلارین اووگونان
|
|